تبليغاتX
 چرا

چرا

مختلف

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی!

روز جمعه می خواستم وبم رو اپ کنم که خبر درگذشت خسرو شکیبایی اولین محبوب من در عالم هنر!-بدجور متاثرم کرد نمی دونم چی بگم فقط می دونم ناباورانه ولی دلبرانه رفت!

مورد دوم که می خوام بگم اینه که همونطوری که می بینید من تمامی وبهای شمارو توی قسمت پیوندهای روزانه لینک کردم و چون فقط 50 تا از اونها توی صفحه وب به نمایش در میاد مجبور شدم یه چندتا از سایتهایی رو که به سلیقه خودم لینک کرده بودم رو حذف کنم و از این به بعد هم وبلاگهای شما رو توی پیوندهای وبلاگ لینک می کنم که این دلیل بر هیچ چیزی نیست جز همونی که گفتم!!

پست این دفعه ام رو اوایلی که وبلاگ زده بودم گذاشتم ولی چون اون موقع بازدید از وبم خیلی کمتر از الان بوددلم خواست که همون پست رو دوباره بگذارم و نظر شما رو هم بدونم ولی الان که رفتم برای کپی-پیست کردن اون دیدم اصلا حذف شده!!!به خاطر همین با کمی اضافات دوباره می نویسم!

بر خلاف نظر اکثریت که می گن عشق دلیل نمی خواد من می گم می خواد و یه دلیل محکم(البته از منظر خود عاشق چرا که چشم و ابروی طرف هم یه دلیله دیگه!)هم می خواد اخه عاشق ها دیوونه می شن دیوونه ها که عاشق نمی شن! مگه ادم دیوانه شده که بخواد همه زندگیش رو بگذاره در راه همین عشق(که الحق و الانصاف در رهش خطرها باید!)ولی شاید دلیل این که دیگرون می گن عشق دلیل نمی خواد اینه که اولا  به نظر من عشق تنها چیزی هست توی عالم که  با وجود داشتن دلیل  نمی تونی براش فلسفه خاصی بیاری!و ثانیا اون یک انگیش(لحظه چون ا کلاد نمی خوره گفتم!)هست ولی این رو قبول دارم که بعد از اون لحظه دیگه ادم هر کاری که می خواد بکنه با عقل همخونی نداره هرچی یه طرف ترازو رو واسش سنگین می کنند اون عشقش رو اون طرف ترازو می گذاره و جالتر اینکه این طرف ترازوی او سنگینتر هم هست به نظرش! و چه خوش اسم این احساس رو عشق گذاشتن البته اگه از عشقه باشه اخه مثل عشقه همه وجود اون گل رو می گیره تا خودش رشد کنه  و ادم نمی فهمه از کجا اومد و هرچی هم از هر جاییقطعش کنه باز هم سر می زنه و میاد بالا

افلاطون می گه اگه با دلت کسی رو دوست داشتی خیلی توجه نکن چون کار دل دوست داشتنه ولی اگه با عقلت کسی رو دوست داشتی بدون در گیر مسئله ای به نام عشق شدی!

این متن هم یکی از اون نوشته های فرزادحسنی هست که خیلی دوستش دارم واستون می گذارم چه خوش مراحل بعد از اون لحظه عاشقی رو می گه!:

((ع)) بی نقطه و خمیده قامت با صورتی به غمگینی افتاب های پاییزی...((ش)) پر نقطه و نشسته بر روی خاطرات برگزیده ام که دیگر هق هق را نوازش نمی کند....((ق))قهر الوده تر از ع اما با صورتی به امید روزهایی که قرار است بیاید

ع>ش>ق سه حرفی که تمام کلمات را با جادوی خود تسخیر کرده .... سه حرفی که تمام حرفهای من است برای تو که هیچ نمی دانی از حروف گمگشته زندگی ام با این سه حرف هیچ کلمه ای جز یک کلمه نمی توان ساخت ((عشق)) من ساختم حالا اگر تو نمی سازی خراب هم نکن!


 

نوشته شده توسط نگار در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت


دوست خوب هدیه خداست!

الان که می خوام این پست رو بنویسم می بینم چقدر برام سخته اخه تا حالا تفکراتم رو به نوشته تبدیل می کردم ولی الان باید حسم رو به نوشته تبدیل کنم و این برام سخته الان همه حرفهام خلاصه شده توی احساسم احساسی که حتی بهم کمک نمی کنه تا بخوام یه متن احساسی رو بنویسم شاید بهتر باشه از خودم >از رفاقت هام >و از رفیق هام براتون بگم

من اصولا برای رفاقتهام دلیل دارم در اصل برای تداوم یه رابطه دوستانه و یا بهم زدن اون دلایل خاصی دارم که با منطق خودم سازگاره!الان هم ممکنه دوست زیاد داشته باشم ولی حساب دو تا از رفیق هام از همه جداست و این رو هم همه می دونند! دو رفیقی که یه جورایی لحظه های زندگیم باهاشون گره خورده >دو نفر که خواهرانه دوستشون دارم>دو هم زبون>دو همراه>دو سنگ صبور>دو همفکر>دو خاطره ساز لحظه هام

من تا حالا سنم رو نگفتم ولی حد و حدودش رو فکر کنم بعضی ها بدونند!!ولی می خوام یه چیزی رو بهتون بگم تا بدونید قدمت این رفاقت بین ما و به تبعش ارزش این رفاقت ما  چه قدره من و این دو دوست گلم از سال اول راهنمایی با هم دوستیم!و جالبه بدونید توی دوران مدرسه مافقط دو سال رو با هم(منظورم سه تایی هست)توی یک کلاس بودیم اخه اصولا بچه ها توی دوران مدرسه با کسانی رابطه صمیمانه دارند که با هم توی یک کلاس هستند (بالاخص در دوره راهنمایی)ولی ما ها رو وقتی توی سال سوم راهنمایی از هم جداکردند که دیگه با هم نباشیم اخه می دونید من و یکیشون-همون کسی که با اسم توت فرنگی برام کامنت می گذاره!!-خیلی شر بودیم البته شر بودن برای یه دختر اینه که کمی پرحرف باشی و کمی هم حاضر جواب دیگه اون موقع هست که...!ولی اون یکیمون نه نجیبتر و ارومتره !و همین طور قدش هم کوتاهتره بنابر این پیش ما نمی شست!تازه اون سال وقتی بچه ها دیگه رو هم که با ما موقعیتی مشابه داشتند  از هم جدا کردند دیگه هیچ کدوم اون رابطه قدیمشون رو حفظ نکردند!ما ها اونقدر با هم رفیق بودیم که وقتی برای مدتی رابطمون شکر اب شده بود!(البته توی سال دوم راهنمایی) توی مدرسه پیچیده بود!تازه وقتی هم اشتی کردیم که افتاد به زنگ یکی از دبیرهایی که هیچ خوش نداشت این اتفاق بیفته!(از بس که اذیت می کردیم)با دیدن چهره اش و برخوردشون نسبت به موضوع اینقدر خندیدم (البته باز هم من و توت فرنگی)که می تونم به جرات بگم توی همه عمرم تا این اندازه نخندیده بودم!!!یادش به خیر!

توی دبیرستان هم رشته هامون فرق می کرد (البته مال من با اون دو تا)و خوب به تبعش الان هم رشته هامون فرق می کنه ولی اون رابطه بین ما اونقدر محکم هست که ...

شاید جالب باشه بدونید ما ها توی اون مدتی که پیش هم هستیم به ندرت اتفاق افتاده که بغضمون بترکه و گریه کنیم البته نه این که فکر کنید خیلی کم غم داریم!!نه!بلکه همیشه اون قضایا رو به یه چیزهایی ربطش می دیم که بخندیم!یا دیگه اگه کار از این حرفها گذشته  باشه با حرفامون به هم دلداری می دیم!

شاید رمز دوام این رابطه اون وفاداری همه جانبه ما ها نسبت به هم باشه توی یک رابطه ای که باهم رودربایستی نداریم!امیدوارم هیچ وقت هیچ کدوممون نسبت به هم کاری انجام ندیم که از این مثلث طرد بشه اخه با رفتن هر کردوممون دو ضلع این ملث نابود می شه !اون مثلثی که تا حالا خیلی از چیزها رو توش به دام انداختیم!

الان که دارم این ها رو می نویسم تک به تک خاطراتمون به ذهنم میاد خاطراتی که با یاداوریش حس شیرین رفاقت رو مز مزه می کنم

دوستتون دارم و می دونم که می دونید و می دونم که شما هم دوستم دارید!

هیچ گاه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند پس بدونید تا همیشه عمرم به یادتون هستم

این شعر هم مال توت فرنگیه(اگه بدونید همین توت فرنگی گفتن ما ها چه چیزها که توش نهفته هست!) دوست دارم نظرتون رو نسبت بهش بگید

((ادمک))

روزهای سختی را می گذارند ادمک  بی انکه دم بزند از سختی ها

می گرید ادمک بی انکه اشک از چشمهایش فرو ریزد

می سوزد ادمک بی انکه روشنایی شعله های سوزناک را نمایان کند

می میرد ادمک بی انکه نفس هایش به شماره افتند

می سازد ادمک از چوب ادمک های خیالی را

می دود ادمک تا بی کران ترین افق هایی که رنگ زندگی را دارند

می بازد ادمک شطرنج زندگی را

می بیند ادمک رنگ بی رنگ تنهایی را

می فهمد ادمک وجود سرد نبودن را

می شناسد ادمک شب را به خوبی ستاره های شبگیر در اسمان


 

نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 15:25 موضوع | لینک ثابت


با خدا باش و پادشاهی کن...بی خدا باش و هر چه خواهی کن!

فرزاد حسنی از تلویزیون رفت >کنار گذاشته شد هرچی شما بگید با یه بهانه هایی هم باهاش یک چنین برخوردی کردند که ...یه چیزهایی که واقعا واسش وصله نچسبی بودولی خوب اونها زورشون می چربید دیگه!در هر صورت فرزادحسنی از کوله پشتی برنامه ای که اگه تعداد زیاد مخاطب برای برتری یک برنامه شرطه اگه بار اموزشی >اگه رضایتمندی مخاطب>اگه میزان هیاهوی اون توی مطبوعات(وسیله پز دادن جدید سازندگان یه برنامه!)>خلاصه اگه هر چیزی  شرطه برتری یک برنامه و تبدیل اون به یک برنامه در خور توجه هست رو دارا بود برنامه ای که تهیه کنندش شناسنامه و در نتیجه هویت اون رو فرزادحسنی می دونست و صددرصد بعد ازرفتن او از برنامه تبدیل شد به بی هویت ترین >بی هدف ترین و نچسب ترین برنامه!(هر چند من خودم با الشخصه امیر حسین مدرس شخصیت و اجراش رو دوست دارم و براش ارزش قائلم ولی نه در چنین جایی اخه به نظرم نصفه حرفاش متظاهرانه بود!!)و حالا فرزاد حسنی می تونست توی رادیو (جایی که علاقه رادیو یی ها نسبت به اون فضا رو فقط خوداشون می فهمند!وفرزادحسنی هم از این قائده مستثنا نیست)به عنوان گوینده توی شبکه های داخلی اجرا داشته باشه و اولین اجراش هم با یه برنامه ای چون سندس همراه شد برنامه ای که توش به تفسیر قران مجید پرداخته می شه برنامه ای که شاید حس و حالش رو فقط ما شنونده های سندس درک کنیم برنامه ای که به خیلی از کسانی که مغرضین فرزاد حسنی چیزی شنیده بودند وشده بودند از مخالفین او!این فرصت رو داد که بتونند اگه اخر برنامه تازه توی معرفی اسامی عوامل برنامه فهمید این همون فرزاد حسنی هست!نظرش نسبت بهش عوض بشه  چرا که دیگه تصویری نبود که بخواد با حرفاش تطابق بده و بعد...(هر چند در این مورد فکر کنم پست قبیلم یه حرفایی زدم و نظرم رو در مورد فرزادحسنی وامثالش گفتم!)فرزادحسنی یکبار از بازیگری در رادیو منع شد (شنونده های 7شنبه یادشونه)و بعد از جشن تسنیم-جشن شبکه جوان مربوط به یه مسابقه قرانی با طرحی نو و عظیم-برگشت به رادیو به عنوان بازیگر و یکبار دیگه هم که به عنوان گوینده با سندس برگششت پیدا کردن دلیل و رابطش با خودتون !

 

حالا هم که واقعا سیمای ما به فرزادحسنی محتاجتره تا فرزادحسنی به اونها می خوان بیارنش و خوشحالم که بازهم بازگشت او (البته این بار دیگه به تلوزیون)با تکرار یک برنامه ای از جنس همون برنامه هایی که که پیش بردنش جز با یاری خود خدا میسر نیست یعنی گفتگوی او توی کوله پشتی 3 با سهیلا ارین اون هم در روز شهادت حضرت زهرا بازگشتی عزتمندانه تر از این سراغ دارید؟

 

همه عزت از ان خداست و خدا هم به هر کی بخواد عزت می ده خدا اگه به کسی جلال و مقام و قدرت داد لزوما به این معنا نیست که شایستگیش رو داشته چرا که به گفته خودش (سندسیهاش!!)این ها فقط برای ازمایشه حالا شاید کسی هم در این بین سربلند بیرون بیاد وشایسته اون مقام عزت بشه  ولی عزت سوای این جلاله و اگه خدا به کسی داد مسلما شایستگیش رو داشته !

 

امیدوارم که اگه از بوسه خدا هول شدید در پناه خودش فرصتی برای اظطراب پیدا نکنید و چه زیبا معنی اون شرابهای الهی رو که توی سندس ازش برامون گفتین توی این دو سال در قالب ترانه هاتون اوردین حتی اگه تعمدی نبوده باشه !باز هم ...

 

امیدوارم خدا به اندازه صداقتتون کمکتون کنه...ومی کنه!

 

 


 

نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 9:54 موضوع | لینک ثابت


امان از دست این تناقضات!!!

باید مجددا بگم اون پست مایکل جکسون مال من نیست و افتاده توی وبم!!بدون اینکه در بلاگفا من چنین پستی داشته باشم !!!

ما داریم توی یه جامعه اسلامی زندگی میکنیم(جامعه ای کا لااقل مدعی این این موضوع هست)وقتی این ترکیب رو ادم می شنوه به طور معمول در ذهنش یه جامعه ای میاد که عرفش بر پایهایین اسلام باشه عرفی که با شرع ما در تناقض نباشهاما الان خیلی جالبه هرچی توی شرع حلال هست وچیز مشکل داری به حساب نمیاد توی عرف ما یه مسئله مشکل دار و بسیار!!نا پسند تلقی می شه یا برعکس هر چی توی شرعا حرامه توی عرف مشکلی نداره

مثلا همین سر و وضع وظاهر اقایونکه می گن نباید با فرهنگ جامعه مغایرت داشته باشه اما من نمی دونم عاقلانه بخوایم فکر کنیم فرهنگ جامعه ما بر چه اساسی باید شکل بگیره؟!دیدید ابرو برداشتن اقایون یا اصلاح صورن با ماشین و... که شرعا مشکلی نداره ولی توی عرف باهاش مثل یک غول برخورد می شه اما توی همین موضوع اصلاح صورت با تیغ حرامه ولی در عرف ما چون متداول شده هیچ مشکلی ندارهالبته حالا فعلا با این موضوع و موضوعاتی از این قبیل کار ندارم!و نظرم روی همون مورد های اولی هست به نظرتون این هم یه نوع بدعت در دین نیست؟؟!!!

یا مثلا ساعت شنی رو یادتونه :رحم اجاره ای که یکی از موضوعاش بود شرعا مشکلی نداره اما عرف ما....

نمی خواستم الان اپ کنم ولی یه اتفاقی واسم افتاد که دلم خواست این موضوع رو اینجا هم مطرح کنم و نظرات شما رو هم بدونم

 

چون مطلبم کوتاهه یه شعر از فروغ فرخزاد هم براتون می گذارم

می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت  و تنهای
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را بخوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بیآمیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
ازساغر لبان فریبای
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهده می خندی
 آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و نکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته  و بی تابی
دمساز باش با غم او ‚ دمساز

 

 

 


 

نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها شرمنده یه اشکال خیلی بزرگ تو بلاگفا پیش اومده

و این مطالب زیرین تو وبلاگ من افتاده در صورتی که من ننوشتمشون.

حتی پست این مطالب هم وجود نداره که من پاکشون کنم.

این مشکل رو با مدیران بلاگفا در میان می گذارم

امیدوارم هرچه زودتر خوب بشه...

 

در ضمن هر کدوم از دوستهای گلم کهمنو دعوت کردند برم به وبشون و من نرفتم عذر می خوام امیدوارم برمن ببخشید ولی باور کنید به دلیل یه مشکلی کمتر میام به نت

این هم یه شعر از فریدون فروغی:

 

گلي را كه ديروز
به ديدار من هديه آوردي اي دوست
دور از رخ نازنين تو
امروز پژمرد
همه لطف و زيبايي اش را
كه حسرت به روي تو مي خورد و
هوش از سر ما به تاراج مي برد
گرماي شب برد
صفاي تو اما گلي پايدار است
بهشتي هميشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بي خزان
گل تا كه من زنده ام ماندگار است.

 

فعلا خدا حافظ...

 


 

نوشته شده توسط نگار در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 14:35 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting