مدتهاست که خیلی وقتها وقتی حرف از عشق و عاشق می شه خیلی ها می گن دیگه توی این دوره و زمونه کجا عاشق واقعی پیدا می شه؟دیگه کجا عشق واقعی پیدا می شه؟ اینها همش کشکه! کو دیگه مجنون و فرهاد و.. و چه می دونم حرفهای این تیپی!
از نظر من این حرف ها بیشتر از اونجایی ناشی می شه توی این دوره و زمونه واژه عشق مظلوم واقع شده هر کی از راه می رسه به یه خوش اومدن حتی بعضا ساده تا دوست داشتن های زیاد می گه"عشق" اون وقته که وقتی پای عمل می رسه و بقیه می بینن این اون چیزی نیست که از عشاق اساطیری شنیدن وقتی می بینن همون طرفی که امروز ادعای عشق یکی رو داره ته تهش یه سال بعدش مدعی عشق یکی دیگه می شه می گن خب پس دیگه کو اون عشق های حقیقی؟
درسته که نمی شه برای عشق تعریفی آورد ولی این دلیل نمی شه که دایره شمولش رو اونقدر وسیع بدونیم و به هر حسی بگیم عشق! عشق به یه احساس خاص نسبت داده می شه با یه سری خصوصیات و نشونه های خاص که باید به طور کامل و در حد اعلا هم باشه! البته مشکل از این بزرگتر اینه که تا آدم واقعا عاشق نشه نمی تونم بفهمه واقعا"عشق" یعنی چی و چه تفاوتی با دوست داشتن داره وقتی عاشق بشه اون وقته که اگه قبلش ادعایی هم کرده می فهمه که اوضاع از چه قراره و چه بد که "معمولا" آدم ها در یه سیر تکاملی به عشق می رسن!
اینجوریه که عاشق ها هنو هم هستند فقط صداشون قاطی این همه هیاهوی پوچ گم شده!
تازه خوش به حال مجنون که اگه می گفته عاشقم اگه حالاتش و رفتارش نشون از شیداییش داشته دیگه همه قبول داشتن که که این واقعا عاشق لیلی هست و این ها از سر عشق لیلیه .توی این دوره و زمونه که اگه کسی عاشق باشه برای اینکه احساسش اشتباه گرفته نشه باید زجری مضاعف بر زجری که امثال مجنون تحمل می کردند رو تحمل کنه .تازه سر به کوه و دشت و بیابون گذاشتن هم باور کنید بهتره! اینکه بری جایی که بتونی راحت و بدون چشم های مردم بباری تا اینکه مجبور باشی هق هق صداتو بخوری ولی و دم بر نیاری اینکه بری و همه بگن از عشق لیلی به جنون رسیدی تا اینکه همه نشونه های شیدایی توت باشه ولی صد جور حرف رو هم تحمل کنی که خیلی بهتره!
البته توی همون عشق های اسطوره ای و ادبیاتمون اگه شیرین و فرهاد رو داریم ،خسرو و شیرین رو هم داریم اما خسرو کجا و فرهاد وکجا؟!
عید فطر همگی مبارک و طاعات و عبادات همگی انشالله قبول باشه.
یه حدیث قدسی می خوندم در مورد اینکه عبادت 10 بخش داره که نه بخش اون به دست آوردن روزی حلاله اینکه چرا اساسا روزی حلال این همه مهمه رو نه من به طور کامل می دونم و نه می خوام ازش بنویسم ولی با خودم فکر می کردم که الان چند درصد از روز ها حلال تام هستند؟ توی ذهنم هر شغلی رو که زیر و رو کردم دیدم تعدا کسایی که توی اون شغل همه جوره رزق و روزیشون حلاله کمه
کارمندی که برای 8 ساعت کار مفید داره حقوق می گیره ولی 2 ساعت هم کار مفید نداره ، روزنامه نگاری که با قلم توی دستش هر حرفی که می خواد رو می نویسه، وکیلی که یه ذره پول بیشتر حاضره چشم رو حقیقت ببنده و با سفسطه قضاوت کننده رو به اشتباه بکشونه،معلمی که براش مهم نیست چه قدر داره اصول آموزش رو رعایت می کنه و چه قدر دانش آموزش یاد گرفته، استادی که از هول اینکه فردا دانشجوش نزنه رو دست خودش حق استادی رو به تمامه براش جا نمیاره ،کارفرمایی که هر زوری رو که بتونه به کارگرش وارد می کنه و از حقوق اصلیش محرومش می کنه،کاسبی که واسه چندر غاز پول حاضر می شه حتی قسم دروغ هم بخوره،زیر آب زدنها توی هر شغلی و....
خیلی این روزها مصداق روزیشون مصداق روزی ناخالصه نمی گم ناپاک چون یه ذره معنای گسترده تری و تو ذوق زنی داره این لفظ دیگه چه برسه به اون کارهایی که اساسشون مشکل داروغلطه
نمی دونم چی بگم!!
اعیاد شعبانیه اونهاییش که گذشته رو با تاخیر و این عید بزرگ نیمه شعبان رو به همگی تبریک می گم انشالله پیروان خوبی باشیم و رو سیاه نشیم و انشالله این انتظار هر چه زودتر به سر بیاد
راستی اون وبلاگ فرزاد حسنی من و دوستم به مناسبت نیمه شعبان فردا یعنی جمعه به روز می شه و توش هم نظر سنجی های مجزایی هست برای موافقین و مخالفین فرزاد حسنی امیدوارم بیاید و شرکت کنید
اّس اجرا(کنتراست عقاید بین موافق ها و مخالفان اجرای فرزاد حسنی)
صداي ناله ميباريد.
و لي تن خشكه حسرت بود.
طلوع بغض سرگردان
به عمر گريه ميافزود.
دريغ از جرعه اي خورشيد.
در اين سرماي بعد از تب
دريغ از لحظه اي ساحل
در اين امواج شب در شب
غزل مرثيه ميخواند
كبوتر در پي دام است
از اين ظلم فريبنده
خيال كفر آرام است
عقيق صبر وامانده
به صحراي سراب و خواب
طلو عي تازه ميخواهيم
بيا اي عشق عالم تاب
به رنگه پرده كعبه
به جاي پاي ابراهيم
قسم بر مسجدالاقصي
كه ما تنهاي تنهاييم
كه ما تنهاي تنهاييم
"فرزاد حسنی"
کسایی که دروغ می گن،کسایی که حق بقیه رو پایمال می کنند،کسایی که به فساد اخلاقی دچار می شن ،کسایی که به همین چیزهایی مادی و جسمانی اطرافشون فقط توجه دارن،کسایی که دزدی می کنند، کسایی که دین و قوانین خالق عزوجل رو به سخره می گیرن ،کسایی که دنبال جلب توجه های آنچنانی هستند،و.... همشون عزت نفس خودشون رو از دست دادن و به حقارت تبیدل شدند اصلا نفس آدمی شریف تر وبرتر از همه این حرفهاست
نمی دونم با این تیپ آدم ها که دور و برمون هم فت و فراوون هم پیدا می شن چه طوری باید برخورد کرد بعضا یه حرفهایی می زنند و یه کارهایی می کنند که آدم اونقدر حقیرانه می بینتشون که حاضر نیست حتی بهشون جواب بده! آدم فقط می تونه با حالشون تاسف بخوره و براشون دعا کنه!تازه می دونید خیلی مضحک و خنده آوره وقتی خودشون رو به خاطر همچین کارها و عقایدی "رند" و "روشن فکر" و هزار چیز دیگه می دونن!
دوستان من با یکی از دوستهام یه وبلاگ زدیم در رابطه با فرزاد حسنی و از همه موافق ها و مخالف هاش هم دعوت می کنیم که بیان!
آس اجرا(کنتراست عقاید بین طرفداران و مخالفان فرزادحسنی)
ذهنم نبود اون هم به صورت منسجم که بخوام چیزی بنویسم این آخر کار ها هم می خواستم در مورد
انتخابت پیش رو چیزی بگم که بنا به دلایلی منصرف شدم!! فقط از خدا واسه "ایران" و "ایرانی" بهترین رو
می خوام شماها هم اگه با من هم دعایید حتما رای رو بدید و البته به قول آقا با انصاف باشید!!
الان هم در راستای کاچی به از هیچی گفتم وبم رو آپ می کنم حتی اگه شده با یه شعر(آخه عادت
نداشتم دو پست پشت سر هم شعر بذارم!)
این هم یه ترانه از ایرج جنتی عطایی
بگو نه! به خط کشیدن رو پر پرواز رویا
بگو نه! به سنگ پروندن به قناری
به شقایق
به قفس کردن مهتاب
به سیاه کردن آینه
بگو نه! به سنگسار دوتا پروانهی عاشق
رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!
بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره!
بگو آره که جهان زیبا شه !
بگو آره به ترانه
بگو آره به شکفتن
بگو نه! به رمز و راز و
به اشاره ها بگو نه!
به من و
آزادی و نو شدن از نو
بگو آره
به دوباره دلسپردن به دوبارهها بگو نه!
رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!
بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره
بگو آره که جهان زیبا شه !
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای اوبودم
که در همسایه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین وآسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارم!
اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز افرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بر گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همان بهتر که او جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاری های
این مخلوق را دارد
و گرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!عجب صبری خدا دارد!