فرزاد حسنی از تلویزیون رفت >کنار گذاشته شد هرچی شما بگید با یه بهانه هایی هم باهاش یک چنین برخوردی کردند که ...یه چیزهایی که واقعا واسش وصله نچسبی بودولی خوب اونها زورشون می چربید دیگه!در هر صورت فرزادحسنی از کوله پشتی برنامه ای که اگه تعداد زیاد مخاطب برای برتری یک برنامه شرطه اگه بار اموزشی >اگه رضایتمندی مخاطب>اگه میزان هیاهوی اون توی مطبوعات(وسیله پز دادن جدید سازندگان یه برنامه!)>خلاصه اگه هر چیزی شرطه برتری یک برنامه و تبدیل اون به یک برنامه در خور توجه هست رو دارا بود برنامه ای که تهیه کنندش شناسنامه و در نتیجه هویت اون رو فرزادحسنی می دونست و صددرصد بعد ازرفتن او از برنامه تبدیل شد به بی هویت ترین >بی هدف ترین و نچسب ترین برنامه!(هر چند من خودم با الشخصه امیر حسین مدرس شخصیت و اجراش رو دوست دارم و براش ارزش قائلم ولی نه در چنین جایی اخه به نظرم نصفه حرفاش متظاهرانه بود!!)و حالا فرزاد حسنی می تونست توی رادیو (جایی که علاقه رادیو یی ها نسبت به اون فضا رو فقط خوداشون می فهمند!وفرزادحسنی هم از این قائده مستثنا نیست)به عنوان گوینده توی شبکه های داخلی اجرا داشته باشه و اولین اجراش هم با یه برنامه ای چون سندس همراه شد برنامه ای که توش به تفسیر قران مجید پرداخته می شه برنامه ای که شاید حس و حالش رو فقط ما شنونده های سندس درک کنیم برنامه ای که به خیلی از کسانی که مغرضین فرزاد حسنی چیزی شنیده بودند وشده بودند از مخالفین او!این فرصت رو داد که بتونند اگه اخر برنامه تازه توی معرفی اسامی عوامل برنامه فهمید این همون فرزاد حسنی هست!نظرش نسبت بهش عوض بشه چرا که دیگه تصویری نبود که بخواد با حرفاش تطابق بده و بعد...(هر چند در این مورد فکر کنم پست قبیلم یه حرفایی زدم و نظرم رو در مورد فرزادحسنی وامثالش گفتم!)فرزادحسنی یکبار از بازیگری در رادیو منع شد (شنونده های 7شنبه یادشونه)و بعد از جشن تسنیم-جشن شبکه جوان مربوط به یه مسابقه قرانی با طرحی نو و عظیم-برگشت به رادیو به عنوان بازیگر و یکبار دیگه هم که به عنوان گوینده با سندس برگششت پیدا کردن دلیل و رابطش با خودتون !
حالا هم که واقعا سیمای ما به فرزادحسنی محتاجتره تا فرزادحسنی به اونها می خوان بیارنش و خوشحالم که بازهم بازگشت او (البته این بار دیگه به تلوزیون)با تکرار یک برنامه ای از جنس همون برنامه هایی که که پیش بردنش جز با یاری خود خدا میسر نیست یعنی گفتگوی او توی کوله پشتی 3 با سهیلا ارین اون هم در روز شهادت حضرت زهرا بازگشتی عزتمندانه تر از این سراغ دارید؟
همه عزت از ان خداست و خدا هم به هر کی بخواد عزت می ده خدا اگه به کسی جلال و مقام و قدرت داد لزوما به این معنا نیست که شایستگیش رو داشته چرا که به گفته خودش (سندسیهاش!!)این ها فقط برای ازمایشه حالا شاید کسی هم در این بین سربلند بیرون بیاد وشایسته اون مقام عزت بشه ولی عزت سوای این جلاله و اگه خدا به کسی داد مسلما شایستگیش رو داشته !
امیدوارم که اگه از بوسه خدا هول شدید در پناه خودش فرصتی برای اظطراب پیدا نکنید و چه زیبا معنی اون شرابهای الهی رو که توی سندس ازش برامون گفتین توی این دو سال در قالب ترانه هاتون اوردین حتی اگه تعمدی نبوده باشه !باز هم ...
امیدوارم خدا به اندازه صداقتتون کمکتون کنه...ومی کنه!
ما داریم توی یه جامعه اسلامی زندگی میکنیم(جامعه ای کا لااقل مدعی این این موضوع هست)وقتی این ترکیب رو ادم می شنوه به طور معمول در ذهنش یه جامعه ای میاد که عرفش بر پایهایین اسلام باشه عرفی که با شرع ما در تناقض نباشهاما الان خیلی جالبه هرچی توی شرع حلال هست وچیز مشکل داری به حساب نمیاد توی عرف ما یه مسئله مشکل دار و بسیار!!نا پسند تلقی می شه یا برعکس هر چی توی شرعا حرامه توی عرف مشکلی نداره
مثلا همین سر و وضع وظاهر اقایونکه می گن نباید با فرهنگ جامعه مغایرت داشته باشه اما من نمی دونم عاقلانه بخوایم فکر کنیم فرهنگ جامعه ما بر چه اساسی باید شکل بگیره؟!دیدید ابرو برداشتن اقایون یا اصلاح صورن با ماشین و... که شرعا مشکلی نداره ولی توی عرف باهاش مثل یک غول برخورد می شه اما توی همین موضوع اصلاح صورت با تیغ حرامه ولی در عرف ما چون متداول شده هیچ مشکلی ندارهالبته حالا فعلا با این موضوع و موضوعاتی از این قبیل کار ندارم!و نظرم روی همون مورد های اولی هست به نظرتون این هم یه نوع بدعت در دین نیست؟؟!!!
یا مثلا ساعت شنی رو یادتونه :رحم اجاره ای که یکی از موضوعاش بود شرعا مشکلی نداره اما عرف ما....
نمی خواستم الان اپ کنم ولی یه اتفاقی واسم افتاد که دلم خواست این موضوع رو اینجا هم مطرح کنم و نظرات شما رو هم بدونم
چون مطلبم کوتاهه یه شعر از فروغ فرخزاد هم براتون می گذارم
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت و تنهای
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را بخوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بیآمیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
ازساغر لبان فریبای
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهده می خندی
آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و نکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بی تابی
دمساز باش با غم او ‚ دمساز
