یکسال هست که دارم توی این وبلاگ می نویسم شماها هم لطف می کنید میاین و می خونید و نظر می دید و خوشحالم هستم که اصولا نظراتتون باهام موافق بوده!همونجوری که توی درباره وبلاگ هم گفته ام (البته عوضش کردم الان!)کلا از اینترنت برای مواردی استفاده می کردم اصلا حوصله اینجور چیزها رو نداشتم! به خاطر همین در حد یه کاربر عادی هم ازش سر در می اوردم ولی اومدم این وبلاگ رو زدم بنا به دلایلی!! خودم رو باهاش سرگرم کردم >دوستهای زیادی پیدا کردم >بهش عادت کردم ... عادت هم که یه جورایی علاقه یا توهم علاقه رو می اره!!ترکش هم که موجب مرضه و من هم که همینجوری کلکسیون امراض هستم به خاطر همین دلم نمی خواد حالا حالا ها از این وب دست بکشم و ولش کنم! امیدوارم شما هم من رو تنها نگذارید توی این مدت هر کی دعوتم کرده به وبش رفتم بی برو و برگشت ! البته اوایل به اکثر کامنتها توی وب خودشون جواب هم می دادم تعدا کامنتهام هم خوشبختانه اصولا در حال افزایش بوده خوشحال می شم دوستانی که از اول باهام همراه نبودند پستهای گذشته رو هم یه نگاه بندازند! راستی از امروز برای وبم تعداد بازدید کننده رو می گذارم
اولین پستم یه حدیث از امام حسین (ع) بود اخه وبلاگم توی ماه محرم افتتاح شد اون حدیث رو دوباره می گذارم : پناهنده به خدا اسوده ومحفوظ ودشمنش ترسان و بی یاور است.
پست بعدی یه متن عاشقونه توی این روز های برفی برای عشاق منتظر از فرزاد حسنی که پیشنهاد می کنم بخونید توی این روزها می چسبه!
پست بعد در مورد 7 شنبه بود که ناگهانی تعطیل شد
پست بعد هم اين متن رو فرزاد حسني توي روز عيد مبعث گفته بود (كه از رفتنش از كوله پشتي خيلي نگذشته بود (که اون هم به حال و روز اون روزهای 7 شنبه میومد
چه قده پستهای اولم در مورد فرزاد حسنی بوده!! یادم نبود!! پست بعدی هم عکس فرزاد و بهاره رهنما توی جشن شب چله چلچراغ بود که اومده بودن هدیه هوشنگ مرادی کرمانی رو بدن البته کمی عکسش تار شده!
پست بعدی در مورد حلقه سبز بود و نظر شخصی خودم در مورد اون خواستین بخونید تا حدودی با نظر خای اون زمان فرق می کرد!
پست بعد هم خبری در مورد فرزاد حسنی بود که موثق بود ولی ... البته توی پست بعد گفتم که هر دو منتفی شده و یه تیکه از شعد فروغ رو گذاشتم به نظر خودم با اون موضوع جور بود الان هم براتون می گذارم: من از جهان بی تفاوتی فکر ها وحرفها وصداهامی ایم/و این جهان به لانه موران مانند است /واین جهان پر از صدای حرکت مردمی است /که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تورا می بافند/
پست بعد هم یه شعر از پل الوار بود همون شعر معروفش که توی مدار صفر درجه هم خیلی خوش ازش استفاده شده بود البته من همه شعر رو نگذاشتم فقط همون تیکه هایی بود که توی سریال هم ازش استفاده می کردند
پست بعد باز هم فرزاد حسنی! با یه همچین عنوانی تقریبا خلایق هر چه لایق ... خودم این پست رو دوست دارم خواستید توی ماه بهمن هست بخونید
پست بعد هم یه شعر از سهراب سپهری
پست بعد هم یه جور اعتراض بود به قطع 7 شنبه باز خودم این رو دوسش داشتم اون قدر 7 شنبه برام عزیز بود که این چند پست رو بهش اختصاص بدم!
دیگه سال نو بود من هم مثل بقیه یه پست برای همون روزها گذاشتم بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی/بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو،...
پست بعدی که مال نبود و اخرش هم نفهمیدم چی شده که مال یکی دیگه افتاده توی وب من به هر حال بلاگفاست و از این جور حرفها توش هست هر چی هم میل زدم کسی جواب نداد!
پست بعدی گفته بودم یه مدتیه یه مشکلی برام پیش اومده کم میام نت و همین طور موضوع پست قبلی رو گفته بودم و یه شعر از فریدون فروغی!
پست بعد هم یه همچین عنوانی داره خواستین توی خرداد هست بخونید امان از دست این تناقضات!!! بعد هم یه شعر از فروغ فرخزاد
پست بعد هم زمانی بود که تلویزیون برنامه سهیلا ارین فرزاد حسنی رو باز پخش کرده بود من هم در مورد همون مسائل نوشتم خواستین بخونید با خدا باش و پادشاهی کن...بی خدا باش و هر چه خواهی کن
پست بعدیم شخصی ترین پستم بود در مورد خودم و رفیقهام! دوست خوب هدیه خداست!
و پست بعد هم خورد به در گذشت خسرو شکیبایی و که اولش در مورد اون گفتم و بعد هم پستی با این عنوان (حرفی که فکر می کردم با بیشترین نظرات مخالف مواجه بشه ولی نشد!) چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی!
پست بعد هم یه شعری بود که اولش شک داشتم مال فریدون مشیری باشه به همین خاطر وقتی ازم سوال می شد مال کی هست می گفتم مطمئن نیستم ولی بعد یکی از دوستان من رو از شک در اورد! اسمش هم این بود خنده خورشید!
و اما پست بعد ماه مبارک رمضان و یا اله العاصی!
توی این پست جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را/نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را!حرف دل خودم و خیلی از هم نسلهام رو زدم!
و اخریش هم که این پایینه!! نخوندید دلتون خواست بخونید! مومن ترین شما خوش خلق ترین شماست
و اما دلم می خواست از کسایی که به وبم میومدن تشکر کنم ولی او کنید اونقدر زیاد بودین که نتونستم ولی خوب مسلما اون کسانی که لطفشون نسبت بهم بیشتر بوده رو تا حالا ازشون چند باری زبانی تشکر کردم خودشون هم می دونند که محبهاشون رو فراموش نمی کنم ... ممنون از همگی
حالا که توی پستهام زیاد از فرزاد حسنی گفتم بگذارید خوشحال خودم رو به خاطر بازگشتش به تلویزیون اعلام کنم ... اون هم توی همچون شب و روزی!
و این هم یه متن برای اونلایی که با خوندن این حرفهام حوصلشون سر رفت!!
راستی تول خودم هم 30 / 9 بود ممنون از همه کسایی که بهم تبریک گفتند!
شقایق گفت با خنده:
نه بیمارم نه تب دارم اگر سرخم چنان اتش حدیث دیگری دارم ... گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم ان زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تب دار و صحرا در عطش می سوخت تمتم غخنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده تنم در اتشی می سوخت ز ره امد یکی خسته به پایش خار بنسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز انچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل ارد از ان نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را وبسوزانند شود مرهم برای دلبرش ... اندم شفا یابد
چناچه با خودش می گفت :بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلشن بود و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به اسانی مرا از ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و می رفت و من در دست او بودم او هر لحظه سر دارد به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کوه اتش ... زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت اما چه باید کرد ؟ در این صحرا که ابی نیست به حانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبر دگر هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست ... خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم ... دلم می سوخت اما راه پایان کو؟ نه حتی اب... نسیمی در بیابان کو؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه ری زانو های خود خم شد و گر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد انگه مرا در گوشه بیابان کاشت نشست و سینه را با خارایی زهم بشکافت اما اه!
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد... زمین و اسمان را پشت و رو می کرد نمی دانم چه می گویم!
((به جای اب خونش را به من می داد و بر لبهای او فریاد:بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل!))
و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد!
